با سلام به همه دوستاي عزيزم ... اومدم بهتون خبر آخرين دادگاه متهم رو بدم ...آره آخرين دادگاه رسمي متهم به صورت غير علني برگذار شد و راي نهايي براي متهم صادر شد ... اشد مجازات ... اعدام ، سنگسار ، تيربار ... فرقي نمي كنه ... مهم اينه كه ديگه متهمي وجود نداره ... داغونش كردي .. آره .... با توام ... تويي كه نتونستي احساس متهم رو بفهمي ... تويي كه متهم هرچي داشت به پات ريخت اما نديدي ... تويي كه براي متهم حتي حاضر نشدي يه دروغ بگي ... تويي كه ...
دوست داري آخرين چرنديات متهم رو بخوني ... باشه ... اصلا اين آخرين آپديت رو برا اين كردم كه بياي و آخرين حرفاي متهم رو بخوني ... بياي و داغون شدنش رو ببيني .... بيايي و نابود كردنش رو تماشا كني ... شايد با ديدن اين صحنه ها دل تو و اون آرامش خودش رو بدست بياره ... آره ... اينجوري فكر كنم خيلي راحت ميشي ... اونم راحت مي شه .... ديگه نمي تونه تهديدت كنه و تو هم منو تهديد كني و ... مي فهمي كه چي مي گم ... اميدوارم بفهمي ...
كم كم ك وقت خداحافظي ما رسيده
هواي تازه تنهايي ها از راه رسيده
طعم يك بوسه پنهوني به لبهام رسيده
بغلم كن آخرين بار ، وقت رفتن رسيده
يه كمي خنده واسه روزاي باروني دارم
كه خيال دارم توي كيسه دم دستم بذارم
دو سه خط شعر و غزل ، حرفاي موندني دارم
كه مي خوام توي جيبم نزديك قلبم بذارم
به درختي كه رو ساقه اش اسم ما كنده شده
يه وري تكيه زدم ، گفتم دلم خسته شده
دل من ، تنگ ٍ من و تنهايي هاش شده
هواي تازه مي خواد ، نفس تو سينه حبس شده ...
نمي بخشم تو را تا زنده هستم
به روي دل همه درها رو بستم
ببين عشقت به حال من چه ها كرد
چه آروم در درون خود شكستم
نمي بخشم تو را براي قلبي
كه شبها تا سحر به پاي تو سوخت
نمي بخشم تو را براي چشمي
كه منتظر به اين پنجره ها بود ...
شايد پايان ...
بعضی وقتا هر چی میخوای و هرکاری که میخوای بکنی از دماغت در میآد به هر حال می خواستم اينو بگم که فقط مشکل بيماريم و عدم تواناييم برای نشستن پشت کامپيوتر باعث شد که ۹ تا آپديتی که میخواستم بکنم رو نتونم بکنم و شايد اين آخرين آپديت متهم باشه ... شايدم حالم خوب شد و اون ۹ تای ديگه رو هم نوشتم ... اصلا شايد ... هيچی ... ولش کن ...
فقط میخواستم از تمام آدمايی که اومدن و ديدن و ياری کردن و نظر دادن و ... تشکر کنم ... به خصوص از هم قسم هميشگيم گاليا که سياهی نوشته های قشنگش هميشه برام شيرين بوده ، دوست ، رفيق ، هم خونهای عزيزم تيگلاط که به تازگی همهمه تنهاييش به آوای با هم بودن تبديل شده ، پادشاه تنهايی عزيز که هميشه طرحهای جالبش بحث بين ما بود ، دل پاک عزيز که يکی از پاک ترين دلهای عالم بود و هست و هميشه متن های سياهم رو با نظرای هميشه سپيدش آزيين می بست ، باران عزيز که هميشه به من لطف داشت و می اومد و بقيه عزيزانی که خيلی زيادن و حافظه من ياری نمیکنه که اسمشونو ياد کنم ( البته مشکل بيماريم بيشتر ... اگه بدونين با چه عذابی دارم مینويسم ... )
آخرين يادگاری هم يه متن تکراری :
بر سنگ مزارم بنويسيد که آشفته دلی خفته در اين غربت خاموش
آنجا بنويسيد که او زاده غم بود و ز غمهای جهان گشته فراموش
اين چهارميشه ... ۹ تا ديگه بيشتر نمونده...
داد می زد:
” افسوس من مرده ام
و شب هنوز هم
گويی ادامه ی همان شب بيهوده است... “
خاموش شد و
پهنه وسيع دو چشمانش را
احساس گريه تلخ و کدر کرد...
فروغ
اين سوميشه ... ۱۰ تا ديگه بيشتر نمونده...
تمام وجودم سرشار از درد است ... دردي كه هيچ دارويي تسكيني برايش نيست . دردي كه موضع و مامن اصليش وسط قفسه سينه ام ، يه كم سمت چپ درست وسط اون قلب لعنتيه دردي كه از اونجا شروع شد و حالا تمام اعضا و جوارح بدنم رو تحت تاثير قرار داده . دوست داشتم اصلا قلب نداشتم ، حتي يه قلب سالم و پاك ... ولي آه كه فعلا بايد با همين قلب شكسته و درداش سر كنم .
آره قلب شكسته ، قلبي كه براي گدايي سكهاي محبت دستش رو جلوي عابري دراز كرده بود و شكسته شده بود ...
دوست دارم يه جا وسط يه ميدوون آدما رو جمع كنم ، جلوي اون ، قفسه سينهام رو با يه تيغ باز كنم و تيكه تيكه هاي اون قلب لعنتي رو بيارم بيرون و به همه نشون بدم ، نشون بدم كه مجازات گناه عشق ، مجازات گناه درخواست محبت چيه ... ولي نه ، اين كارو نميكنم تا هر كي تجربه نداره بره تجربهاش بكنه ، شايد فال من بد بوده و اينجوري شده ، شايد مال بقيه خوب باشه شايد رهگذرهاي ديگهاي كه از كنار دلها مي گذرن سنگدل نباشن و سكهاي عشق كمك كنن ...
در حال حاضر آه كشيدن تنها كار دل شده ، آه هاي جانسوزي كه از اعماق يه دل شكسته بلند ميشه و مقصد و مقصود خاصي هم نداره ، فقط دل بيچاره مي دونه كه به كشيدن اين آه ها نياز داره ... بهش گفتن آهي كه از سر سوز دل بلند بشه بالاخره يه روزي دامن يكي رو ميگيره ... شايد دامن گير اون بشه ... نه .... دل اصلا دوست نداره كه آه هاش دامن گير اون بشه ... پس ديگه شايد از اين به بعد ديگه آه هم نكشه ... فقط نگاه كنه ... نگاه كنه و ديگه هيچي نگه ...
اين شعر زير مال خانم الهام.ا است كه يه زماني وبلاگ نويس بود و حالا اون هم وبلاگش رو بسته و ما رو تنها گذاشته ... امروز كه دفترم رو ورق ميزدم چشمم بهش افتاد گفتم تو وبلاگ بنويسم تا يه يادي هم ازش بشه ...
روزي كه دلت پيش دلم بود گرو
دستان مرا سخت فشردي كه مرو
حالا كه دلت به ديگري مايل شده
كفشان مرا جفت نمودي كه برو ...
اين دوميشه ... ۱۱تا ديگه بيشتر نمونده ...
...
سلام
با تشكر از همه دوستايي كه متهم رو مورد لطف خودشون قرار داده و خواهند داد . ضمن عرض تبريك سال نو لازم دونستم مختصر توضيحي قبل از متن بنويسم :
متهم ميخواد حداقل ، حداقل براي يه مدت يا شايدم براي هميشه شما دوستاي خوبش رو تنها بذاره ... فقط 13 شب وقت داره تا تكليف خودش رو با خودش ، حكمش ، احساسش و دادگاهش روشن كنه ... براش دعا كنين تا زودتر تكليف خودش رو با احساس خودش و بقيه بدونه ...از امشب 13 آپديت آخر خودش رو شروع ميكنه ... شما دوستاي عزيز هم ميتونيد متهم رو توي اين 13 شب با نظراي قشنگتون بدرقه كنين ...
با تو چه زندگيهايي كه تو روياهام نداشتم
تك و تنها بودم اما تو رو تنها نميذاشتم
چه سفرها با تو كردم ، چه سفرها تو رو بردم
تا دم مرگ رسيدم اما به هواي تو نمردم
هر چي شعر عاشقونهاست من براي تو نوشتم
من تو جهنم ميسوختم اما مينوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتم ، عشق تو باعث ِ شه
اگه مردم تو بدون چه كسي وارثه ِ شه
توي گفتن و نگفتن از چه روزايي كه گذشتم
اونقده رفتم و رفتم كه هنوزم برنگشتم ...
من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت ، در تهاجم با زمان آتش زدم ، كشتم .
من بهار عشق را ديدم ولي باور نكردم يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم .
من ز مقصد ها پي مقصود هاي پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم .
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت ، بهارم رفت ، عشقم مرد ، يارم رفت ...
دنيا ...
گذشته فريبم میدهد
حال آزارم میدهد
آينده به وحشتم میاندازد
دنيا را نگه داريد میخواهم پياده شوم ...
...
بر سنگ مزارم بنويسيد که آشفته دلی خفته در اين غربت خاموش
آنجا بنويسيد که او زاده غم بود و ز غمهای جهان گشته فراموش
از جاي دوستش برگشت ... با يه كم همدردي و كشيدن يه سيگار با همديگه يه كم آرومش كرده بود ... نشست ... بي اختيار كاغذش رو برداشت و بي هيچ مقدمهاي نوشت : « در بهار جواني احساس پيري مي كنم ... » قلم و كاغذش رو دوباره گذاشت زمين ... رفت تو فكر , ياد گريه هاي خودش افتاد ... ياد زاريها و التماسهاي خودش افتاد ... ياد دل بيچارهاش افتاد كه به چه طرز فجيعي شكسته بودنش ... ياد غرورش افتاد كه چه جوري لگدمال شده بود ... اشكاش بدون زحمت عبور از بين مژههاش گونههاي خشكيده و لاغرش رو آبياري كردن ... دوباره يه سيگار ديگه از تو جعبه سيگارش درآورد و روشن كرد ... چسبيد به ديوار ... پوست سرش رو كه هيچ مويي روش نبود با سرماي ديوار آشنا كرد ... نميتونست بنويسه ... دستاش ميلرزيد ... ميدونست چه اتفاقي قراره بيفته , برا همينم به سيگارش مجال استراحت نداد ... كامهاي عميق ... ريههاي پر از دود ... دل پر از درد ... چشماي اشك آلود ... صحنه دردناكي رو درست كرده بودند ... سيگارش رو با اندك فشار دستش خاموش كرد ... ديگه نميتونست خودشو كنترل كنه ... مثل هميشه كنترل بدنش از دستش در رفت ... پخش زمين شد ... دست و پاش بدتر از هميشه شروع كرد به لرزيدن , پرشهاي عصبي كل بدنش رو به جنب و جوش آورده بود ... تو اين حالت به هيچي نميتونست فكر بكنه ... از چشماش بدون هيچ كنترلي دريا دريا اشك ميريخت پايين ... لرزههاي عصبي 20 دقيقهاي بدن اون رو خوب لرزوند ... كم كم لرزهها متوقف شدن و بدن نيمه جون متهم رو رها كردن ... آره ... اين تيك عصبي تنها هديهاي بود كه از اون گرفته بود ... سه چهار ماهي بود كه هميشه و همهجا , توي تنهاييهاش رهاش نميكرد ... همينطور كه مثل يه جسد افتاده بود وسط اتاق دستشو دراز كرد و جعبه سيگارش رو برداشت ... يه سيگار روشن كرد و اين بار با مكثهاي طولاني شروع به كشيدن سيگارش كرد ... پاشد اون نوار سهتاري كه هميشه گوش ميكرد رو گذاشت توي ضبط ...
دوباره كاغذ و قلمش رو برداشت و اينجوري ادامه داد : « ميخواستم همهچي رو بگم ... همهچي رو ... ولي گفتنش چه فايده ؟ جدا چه فايده ؟ تو كه هيچي رو نفهميدي ... تو كه هيچي رو نديدي , چي برات بنويسم ؟ چرا بايد برات بنويسم ؟ ... فقط بدون كه متهم بودن خيلي سخته ... آره ... متهم , محكوم به تاريكي و سياهي ... محكوم به شنيدن صداي دلخراش شكست قلب ... محكوم به حلق آويز كردن غرور ... محكوم به زنده به گور كردن روياها ... محكوم به ... » ضربان قلبش خيلي رفته بود بالا ... انگار قفسه سينهاش ديگه برا قلبش خيلي كوچيك شده بود ... سيگارش رو با حرص و ولع زيادي به آخر رسوند و ادامه داد : « ... ميخواستم توي اين آخرين دفاعيه از خودم دفاع كنم ... ولي نميكنم ... در حال حاضر , توي اين دنيا و زندگي نكبت بارم ديگه واسهي دفاع خيلي ديره ... الآن وقت اعترافه ... يه اعتراف بزرگ : « متهم هستم ... محكوم به باخت بازي عشق و قدرت ... عشقي كه از من دريغ كرد و قدرتي كه با شكست من به نمايش گذاشت ... » بي اختيار چشمش رفت روي اين جمله فروغ كه با خط درشت به ديوار اتاقش چسبيده بود : « او با شكست من قانون صادقانه قدرت را تاييد ميكند ... او وحشيانه آزاد است ... » .
اومد سرخط , نوشت : « دل ديوونه چون شب زدهها سايه به سايه توي راه تو بود / يه معما شده كه اين جدايي كار من يا كه گناه تو بود ... » جلوش نوشت : چند وقته كه دارم روي اين معما فكر ميكنم ... امشب جوابش رو اينجوري مينويسم : « همه رودخونهها , دشت گلپونهها , حتي كوه و صحرا , همه ميدونن كه تو بودي كه غزل هاي شب جدايي رو سرودي ... »
آخرين سيگارش رو روشن كرد ... صداي سوزناك سهتار متهم رو دوباره برد توي فكر ... يه دور زندگي كوتاهشو مرور كرد ... تولد : شروع جنايت زندگي ... كام اول سيگارش شد ... انرژي بيش از حد كودكياش براي بازي ... كام دوم سيگارش شد ... عارضه قلبياش و محروم شدن از بازيهاي كودكانه براي هميشه ... كام بعدي سيگارش ... شور و نشاط و صلابت نوجوونياش ... كام بعدي سيگار ... عشق فوتبال كه همه زندگياش شده بود ... كام بعدي سيگارش ... عارضهاي كه يه دفعه و بدون هيچ دليلي توي پاش ظاهر شد و واسه هميشه از فوتبال محرومش كرد ... كام بعدي سيگارش ... جريان بيماري آخرش ... آره همين تومور عزيز, اتاقهاي عملش , بيمارستانهايي رو كه توشون بستري بود , زنگهايي كه از توي بيمارستان با سختي به اون ميزد و هيچي نميگفت ... راديوتراپي ... شيمي درماني ... كابوسهاي شبانهاش ... كامهاي بعدي سيگارش بودن ... همهي اين كامها رو پشت سر هم گرفت تا به آخرين كام سيگارش رسيد ... يه نگاه به خاكستر سيگارش كه هنوز نريخته بود انداخت ... يه كم فكر كرد و بعد : ... يه زندگي سوخته كه ديگه به آخرش رسيده بود و اميدي براي ادامه دادن نداشت ... كام آخر سيگارش شد ...
... سيگارش رو خاموش كرد و يه پاكت برداشت و روش نوشت : « تنها او كه غزلهاي شب جدايي را سرود , بخواند ... » و اينجوري آخرين دفاعيه رو واسه هميشه ناتموم گذاشت :
« پشت حصار شب مردي كشيده قد سيگار ميكشيد
در اوج صد خيال , با صدهزار درد سيگار ميكشيد
شبگرد كوچههاست , در زنگها بدمد انگار بيرياست
قلبي يزرگ داشت ,خوب است يا كه بد سيگار ميكشيد
انگار عاشق است ... يك عشق كهنهتر از بوي كاهگل
ليلا است اسم او , از او كه حرف ميزد سيگار ميكشيد
آرامشي عظيم بر عشق چشم او تصوير ميكشيد
رنگش پريده بود , با رنگ و روي زرد سيگار ميكشيد
ترسيده بود از او روزي كنار پارك , معصوم كودكي
كودك نديده بود مردي كه بيش از حد سيگار ميكشيد
مويش تمام ريخت , مردي كه آسمان هرگز نديده بود
مردي كه عاشق است , مردي كه از روي عمد سيگار ميكشيد
چندي گذشته بود , انگار مرده بود , وقتي سپيده زد :
يك دختر قشنگ بر پاي آن جسد سيگار ميكشيد ... »
كاغذهاش رو جمع و جور كرد , توي پاكت گذاشت و در پاكت رو چسب زد و روي چسبها رو امضا كرد ... پاكت رو با يه تيكه نخ به گردنش آويزون كرد و بعد با صداي بلند اين جمله رو گفت : « به نام نامي قدرت عشق كه فرهادي را كوهكن و مجنوني را مجنون ساخت , حكم دادگاه عشق براي متهم جاري ميشود ... » و بعد ...
فردا كه مثل هميشه ميري روزنامه بخري ، پايين صفحه اول , توي يه كادر مشكي ، يه عكس تقريبا يا شايد آشنا ميخكوبت ميكنه ...
آخرين دفاعيه ...
توي تاريكي و سرماي اتاق هيچي ديده نمي شد جز برق دوتا چشم كه فروغ سابقش رو از دست داده بود تنهاي صدايي كه شنيده مي شد صداي نفس هاي نامرتبي بود كه گه گاه با خس خس شنيده مي شد ... كبريت رو روشن كرد ... نورش چشمشو زد ... دود گوگرد براي يه لحظه ناراحتش كرد ... يه سيگار از توي جعبه سيگاري در آورد و روشن كرد ... قصد كرده بود آخرين دفاعيه اش رو تنظيم كنه ... شروع كرد ... بدون انتخاب هيچ اسمي كه براي شروع به اون اقتدا كنه ... مشخص شد ته مونده ايمانش هم سوخته ...
خط اول نوشت : « چه شد آن همه پيمان . كه از آن لب خندان . بشنيدم و هرگز خبري نشد از آن ... » اين خطشو ناتموم ول كرد و رفت خط بعد ... در جواب خودش بزرگتر نوشت : « احمق ساده لوح ... »
اومد خط بعد ... قلمشو با فشار زيادي روي كاغذ به حركت درآورد : « هيچي رو نديدي .. هيچي رو ... نه اشكامو .. نه التماس هامو ... نه زاري هامو ... نه نمازهامو ... نه نذرهامو ... تو اون بالا خوابت برده ... چشماتو بستي و هيچي رو نمي بيني ... حالا همه چيزايي كه ازم گرفتي رو بايد پس بدي ... همه رو ... بالاخره به يه دادگاهي رسيديم كه تو توش متهمي ... قاضي و دادستان و شاكي و وكيلتم خودم هستم ...» از فشار دستش قلمش شكست ... يه قلم ديگه برداشت و ادامه داد : ... « نه ... تو هيچي نمي فهمي ... » قلمش رو گذاشت ...
سيگارش رو گذاشت جلوي لبش و يه كام عميق گرفت ... در حالي كه با خشم دود كمي رو از توي ريه هاش به بيرون مي فرستاد ... رفت سراغ آلبومش ... شروع كرد به ورق زدن ... تو هركدومش يه خاطره داشت ... از تك تك آدماس توي اون عكسا خاطره داشت ... همين طور كه ورق مي زد به يه جاي خالي رسيد ... اشك توي چشماش جمع شد ... يادش اومد اون حتي عكسش رو هم ازش دريغ كرده بود ... بغض گلوشو سخت فشار مي داد ... داشت خفه اش مي كرد ... هنوز به جاي خالي اون عكس خيره شده بود ... بادي كه از پنجره اومد تو . صفحه آلبومش رو ورق زد ... چشمش به آدماي ديگه كه افتاد كم كم بغض گلوشو ول كرد ... اشكاشو پاك كرد ... دوباره شروع كرد به ورق زدن آلبوم ...چشمش به يه عكس افتاد كه دوباره بغض گلوشو گرفت ... چشمش به متهم افتاده بود ... توي اون عكس ريش هاش بلند بود ... موهاش برعكس هميشه ژوليده و درهم بود ... آيينه كنارش رو برداشت . يه نگاه توي آينه كرد ... نه هنوز هيچ اثري از مو روي سر و ضورتش ديده نمي شد .. معلوم مي شه داروهاي شيمي درماني كارشونو خيلي خوب انجام دادن كههنوز بعد از 8 ماه هيچ اثري از مو نبود ... ناخداگاه ياد اون روزا افتاد.. ياد اون روزي كه بعد از 9 ساعت عمل جراحي آورده بودنش توي اتاق ريكاوري ... قلمش رو دوباره برداشت و نوشت :
« اي كاش آن روز كه صداي بوق ممتد تمام فضاي اتاق را پر كرده بود . آن شوك هاي لعنتي . سپيد پوشان اطرافم را كه مرگ در دست داشتندرا فراري نمي داد .. اي كاش آن موقع با آن سپيد پوشان تنها بودم و دستهاي نحس آن دكتر لعنتي مرگ را از من دريغ نمي كرد ... »
خاكستر سيگارش كه به آخر رسيده بود روي دستش افتاد و سوزشش متهم رو به خودش آورد ... يه سيگار ديگه درآورد و روشن كرد و دوباره قلمش رو برداشت :
« چرا بعضي آدما نمي دونن وجودشون چقدر با ارزشه ؟ .. چرا بعضي آدما عشقشون رو دريغ مي كنن ... چرا بايد حسرت به نگاه كه توش بشه عشقو ديد بايد به دل بعضيا بمونه ... چرا سر عشق بعضيا رو جلوي خودشون مي بُرن ... چرا بعضيا محكوم به ديدن جون كندن محبت مي شن ؟ ... »
داشت ادامه مي داد كه صداي هق هق گريه هاي دوستش آخرين دفاعيه رو ناتموم گذاشت ... متهم رفت تا با اون يه كم همدردي بكنه ... وقتي برگرده دفاعيه اش رو تموم مي كنه ...
عروسک ...
ای دل برايت مینويسم
از خشکترين جاها ، خشکترين احساسات
از روزهای پر از تکرار ، چهره های پر نقاب
از دلهای بی بهار ، کينههای هميشه بر جا
از نگاه عروسک ها ، نگاه خالی از احساس
از حضور پر از اجبار ، ريشه های هميشه در باد
ای دل برايت مینويسم
از آنان که خلوتت را دزديدند
آنگاه تو را مترسک
شايدم بدتر ، يک عروسک دانستند
از آنان که در احساس خود گم گشته بودند
تو را هم سخت آشفته کردند
از آنان که خسته از حضور تکراريم
طعنه ها بی مهابا می زندن
سر آخر پيش خود نيز تکراری شدم
ای دل اين آخرين حرفها را برايت می نويسم
ديگر فرصتی نيست
پنجره را بايد بست
پرده را بايد کشيد
قلم را بايد شکست
بايد از عروسک دل بريد
بايد از اين ديار خشک
رخت خود را بربست
ديگر برای سکه ای عشق
دست نگاهم را
پيش درگاه نگاهی خالی از احساس
به گدايی نخواهم برد
برای چند قطره محبت
پيش سقايی فقط زيبا
پيک خواهش نخواهم داشت
دُر پُر بهای دلم را
به رهزنان کوی دلبری
نخواهم باخت
رخت خيس خستگی را
بر طناب آن رفاقت
کز سنگينی خويش می نالد
نخواهم انداخت
و در حجم نگاه شوخ تو
بر دلم چوب حراج نخواهم زد
و سر آخر قصهگوی قصه عشقت، قصه سنگ شدن
پيش رقيبانم حتی
نخواهم بود ...
رای نهايی...
از سالن صدای قاضی را شنیدم که می گفت :
«... متهم فرصت دارد که از خود دفاع کند تا بر اساس آخرین اظهارات وی و نظر سایرین دادگاه رای نهایی را در مورد مجازات ایشان اخذ نماید ...»
و صدای متهم کمی جاندارتر شنیده شد :
« بگم ؟! ... »
قاضی هم تاکید کرد :
« بفرمایید »
و صدای متهم را شنیدم که شروع کرد به حرف زدن :
من می خواهم چیزهایی را بگم که شما در هیچ جای دنیا نشنیده باشین – می خواهم چیزهایی را بگویم که مسائل دیگه ای رو هم روشن می کنه ...
... متهم این بار خیلی تند و درهم ادامه داد :
« ... الاسوک دی سالک فامیساگاردو سولیسان فاسوغاردی ماراکسون.. » و...
...حرفهای متهم ادامه داشت اصلا نمی شد فهمید که او چه می گوید ... البته تصمیم دادگاه رو می شد از بیش حدس زد ... « اشد مجازات »
حدسم در مورد تصمیم دادگاه درست بود اما تیتر روزنامه امروز باعث شد مطمئن تر شوم
تیتر این بود :
« هیچکس حرفهای متهم را نفهمید ... »
خاموشی ...
آنگاه که احساسم
احساست
احساسمان
هم آغوش با رويا بود
من گذر کردم از زمان
هدايت کرد شعور زندگی
مرا به سوی تو
برای تولدی دوباره
افسوس که اين تولد
در بدو شروع
شمعهايش خاموش گشت ...
...
تو منو با دريا دريا اشک چشمام نمیخواستی
آخه تو بيشتر از اون گريهی من گريه میخواستی ...
---------------------------------------------------------------
زندگی قصه تلخی است که از آغاز هست
بس که آزرده شدم چشم به پايان دارم ...
دل ديوانه ...
تو جهان شب فروشان دل پی چراغ میگرده
تو کوير خشک و سوزان به اميد باغ میگرده
دنيا...
من در دنيايی زاده شده ام که در آغاز نمی خواست حتی يک کلمه درباره مرگ بشنود و تا به امروز که به آخر خط رسيده درنيافته است که در اصل محکوم به نشنيدن يک کلمه مهرآميز است ...
آزار...
دو نفر با هم آشنا می شن ... احساسشون توی هم گره می خوره ... ولی يک کم با هم فرق دارن ... يکی عاشقه اون يکی می شه ولی نفر دوم عاشق نمی شه ...
حالا وقتی بری تو خلوت عاشق يه همچين صداهايی می شنوی :
« خدايا هرچی سرما تو وجودش هست بريز تو وجودم تا اون گرما داشته باشه نه من ...»
«خدايا اگه اون داره گريه می کنه اشکاشو بده من تا چشمای من به جاش گريه کنن ... آخه لبخند به لبهای اون بيشتر میآد ... »
« خدايا اگه تاريکیای تو وجودش هست همه روشنی وجودم رو به اون تقديم کن ... روشنايی برای اون بهتره ... »
« خدايا نبينم بهش غم دادی ... شادیها رو بده بهش جاش به من غم بده ... آخه غم به چهرهاش نمیآد ... »
می ريم تو خلوت اون يکی :
« يا رب مرا ياری بده تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم، زجرش دهم ، خارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشين ، وز خنده های دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغری ، ويران زدست ديگری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
هر شامگه در خانه ، چابکتر از پروانه
رقصم بر بيگانه ، وز خويش بيزارش کنم
گيسوی خود افشان کنم ، چشمان خود گريان کنم
با گونه گون سوگندها ، بار دگر يارش کنم
چون يار شد بار دگر ، کوشم به آزاری دگر
تا اين دل ديوانه را راضی به آزارش کنم
يا رب مرا ياری بده تا خوب آزارش کنم ... تا خوب آزارش کنم ... »
بيچاره فرهاد ...
در نانوايی هم جوش شيرين می زنند ...
بيچاره فرهاد...
ديگر سنگ شده ام ...
ديگر سنگ شده ام
هی ! ...
دخترک شيشه ...
ادامه ام را
بر کوه کندهای بيستون بخوان...
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ...
بعد از تو بر سياهی شب تکيه می کند
مردی که از لطافت خورشيد می سرود
حتی طلوع در افق چشمهای او
همچون غروب بی رمق و سرد می نمود
اينک درون معبد اوهام خويشتن
تا صبح پيش پای خودش می کند سجود
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
فصلی به رنگ قلب زمين تيره و کبود ...
